سرانگشتت با انگشتم ،مي رقصد
سرانگشتت در دشت دستانم ،مي دود
سرانگشتت روي گونه ام مي خرامد
سرانگشتت ،با مهرباني گل آرامش در كويرروحم ،مي كارد
اي هـمـه آرامـش از تو
در سرانـگـشـتـت چـه داري؟؟
خاك در آوريد و در خاك كنيد
گاهی پيش از آنكه در آغوش كشد می بلعد
فرزندان خاك و خون آلود خود را مام زمين !
آوار تجربه ی بی هوازی پيش از خاكسپاری است
انعكاس ضجه های خاكستری
بر ويرانه های دو هزار ساله
شاعری تهوع درد را ،كلمه نشخوار می كند .
گاهي مي انديشم كه در چارچوب اين پنجره شيشه اي هزاران شاپرك غمگين آرزوي پرواز در سر دارند
گاهي مي انديشم كه كه در پشت اين شيشه هاي سنگي شايد مي خواهد نسيم بي ادعايي بوزد و تمام اشك ها و ماتم هايم را با خود تا بي نهايت دوردست ها ببرد .
گاهي مي انديشم كه كه شايد تا رهايي ، يك دست دراز كردن و يك گشودن فاصله مانده
و گاهي مي انديشم ....
و دلم از شوقي سرشار مي شود و صدايم از بغضي لرزان ، و تازه مي فهمم كه اين شيشه ها چقدر مرطوبند و روي اين رطوبت شيشه جاي دستاني را مي بينم كه تمنا مي كنند ، و از كسي بودن خود به « او » شكايت مي برند . و هيچ راه فراري نيست ... اما حيف با اين شيشه هاي مه گرفته ، گاهي مي انديشم ، كه كاش مه نباشد ، آهي باشد پر از درد و از اعماق دلي لرزان ، كه تا ريختن و شكستن و گريستن هيچ طاقتي برايش نما نده
گاهي مي انديشم كه در نگاه مبهوت سايه هاي زندگي اميد به پرواز تا آنسوي پنجره گاهي هست و گاهي نيست .. و اين همان تكراريست كه مرا به مهماني دردها و تاريكي ها دعوت ميكند . در هرشب ... در هر روز ... و در هر لحظه ....
و من دستانم را دراز خواهم كرد
بي هيچ خجالتي از در و ديوار و آينه و قفل سنگين پنجره ها را خواهم شكست . بي هيچ ترسي از نگاه ها و صدا ها و باز خواهم كرد ديدگان تابنده خورشيد را و نگاه خواهم كرد ....
از پشت پنجره اي كه باز مي شود رو به پرواز شاپرك هايي ، كه در آبي ترين لحظه هاي آسماني خدا را به تماشا نشسته اند ...
حالمان بد نيست ، غم كم مي خوريم/ كم كه نه، هر روز كم كم مي خوريم
آب مي خواهم سرابم مي دهند /عشق مي ورزم ، عذابم مي دهند
از چه بيدارم نكردي آفتاب ؟/ خود نمي دانم كجا رفتم به خواب
خنجري بر قلب بيمارم زدند/ بيگناهي بودم و دارم زدند
از غم نامردمي پشتم شكست/ دشنه اي نامرد بر قلبم نشست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد/ يك شبه بيداد آمد داد شد
عشق آمد تيشه زد بر ريشه ام /تيشه زد بر ريشه انديشه ام
عشق اگر اين است مرتد مي شوم/ خوب اگر اين است من بد مي شوم
در ميان خلق سردر گم شدم /عاقبت آلوده مردم شدم
بعد از اين با بي كسي خو مي كنم/ هر چه در دل داشتم رو مي كنم
نيستم از مردم خنجر به دست /بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم بت پرستي كار ما است/ چشم مستي تحفه بازار ما است
درد مي بارد چو لب تر مي كنم/ طالعم شوم است باور مي كنم
روزگارت باد شيرين شاد باش /دست كم يك شب تو هم فرهاد باش
آه در شهر شما ياري نبود/ قصه هايم را خريداري نبود
واي رسم شهرتان بيداد بود/ شهرتان از خون ما آباد بود
خسته ام از قصه هاي شوم تان/ خسته از همدردي مسموم تان
گر نرفتم هر دو پايم بسته بود/ تيشه گر افتاد دستم بسته بود
هيچ كس دست مرا وا كرد ؟ نه/ فكر دست تنگ ما را كرد ؟ نه
هيچ كس از حال ما پرسيد؟ نه /هيچ كس اندوه ما را ديد ؟ نه
هيچ كس چشمي برايم تر نكرد/ هيچ كس يك روز با من سر نكرد
هيچ كس اشكي براي ما نريخت/ هر كه با ما بود از ما مي گريخت/
چند روزي هست حالم ديدني است /حال من از اين و آن پرسيدني است
گاه بر روي زمين زل مي زنم /گاه بر حافظ تفال مي زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت/ يك غزل آمد كه حالم را گرفت
ما ز ياران چشم ياري داشتيم /خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم