تبليغاتX
Gomshode

 

سرانگشتت با انگشتم ،مي رقصد
سرانگشتت در دشت دستانم ،مي دود
سرانگشتت روي گونه ام مي خرامد
سرانگشتت ،با مهرباني گل آرامش در كويرروحم ،مي كارد
اي هـمـه آرامـش از تو
در سرانـگـشـتـت چـه داري؟؟

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 19:38 توسط parandeye khis |

 

 

تو سرما هم ميشه شكوفه داد
بدون بهارهم ميشه جشن گرفت
 
تو باد و بارون  تو برف و تگرگ هم ميشه لبخند زد
تو زمستون هم ميشه برف ها رو آب كرد
 
تازه تو بهارهمه گل ميدن همه جا سبز ميشه
 
اين كه  هنر  نيست
 
بهار  بهانست   
 
فقط كافيه كه باورش كنيم
 
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 17:40 توسط parandeye khis |

 

 

خاك در آوريد و در خاك كنيد
گاهی
پيش از آنكه در آغوش كشد می بلعد
           فرزندان خاك و خون آلود خود را مام زمين !
آوار تجربه ی بی هوازی پيش از خاكسپاری است
                انعكاس ضجه های خاكستری
                 بر ويرانه های دو هزار ساله
             شاعری تهوع درد را ،كلمه نشخوار می كند .

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 3:43 توسط parandeye khis |

 

 

نوشته هاي زيبايت ..درون عميقت و آبيهايت ثانيه هاي تازه را تازه تر مي سازد
 
نه ديگران و نه هيچكس ندانسته اند كه چگونه باشند
براي آبي بودن  زمان بسيار است و براي آبي ماندن آنهايي كه مدعي هستند
ثانيه ها به سرعت ذوب مي شوند و ما از نزديكي آنها عبور ميكنيم و باز نمي دانند
چه هستند ...چه ميخواهند ... به كجا ميروند
به هر جهت جالب است كه ما جالب ميدانيم كه
چه هستند ...چه مي خواهند...به كجاميروند
 
 
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 1:27 توسط parandeye khis |

 
 
هر گاه شاعري را يافتي كه مي گفت:
"در زندگي خود ؛ دوبار عاشق شده ام "
بدان كه هرگز عاشق نشده است.
او چيز ديگري را با عشق؛
اشتباه گرفته است ؛
چيزي كه مي تواند ده هزار بار هم تكرار شود.
اين است كه مي گويند خواستن هم هميشه عشق نيست....
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 11:33 توسط parandeye khis |

نام:غم
 شهرت:اندوه
 شماره ي شناسنامه:13
محل صدور:درياي فرامش شدگان
 محل تولد:سراب غم
نام مادر:رنج
 نام پدر:مشقت
 محل سکونت:شهر مکافات
شغل:ناظر بر اين دنياي پوچ
جرم:انسان بودن
 محکوميت:زندگي کردن
+ نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت 2:3 توسط parandeye khis |

 

گاهي مي انديشم كه در چارچوب اين پنجره شيشه اي هزاران شاپرك غمگين آرزوي پرواز در سر دارند

گاهي مي انديشم كه كه در پشت اين شيشه هاي سنگي شايد مي خواهد نسيم بي ادعايي بوزد و تمام اشك ها و ماتم هايم را با خود تا بي نهايت دوردست ها ببرد .

گاهي مي انديشم كه كه شايد تا رهايي ، يك دست دراز كردن و يك گشودن فاصله مانده

و گاهي مي انديشم ....

و دلم از شوقي سرشار مي شود و صدايم از بغضي لرزان ، و تازه مي فهمم كه اين شيشه ها چقدر مرطوبند و روي اين رطوبت شيشه جاي دستاني را مي بينم كه تمنا مي كنند ، و از كسي بودن خود به «‌ او » شكايت مي برند . و هيچ راه فراري نيست ... اما حيف با اين شيشه هاي مه گرفته ، گاهي مي انديشم ، كه كاش مه نباشد ، آهي باشد پر از درد و از اعماق دلي لرزان ، كه تا ريختن و شكستن و گريستن هيچ طاقتي برايش نما نده

گاهي مي انديشم كه در نگاه مبهوت سايه هاي زندگي اميد به پرواز تا آنسوي پنجره گاهي هست و گاهي نيست .. و اين همان تكراريست كه مرا به مهماني دردها و تاريكي ها دعوت ميكند . در هرشب ... در هر روز ... و در هر لحظه ....

و من دستانم را دراز خواهم كرد 

بي هيچ خجالتي از در و ديوار و آينه و قفل سنگين پنجره ها را خواهم شكست . بي هيچ ترسي از نگاه ها و صدا ها و باز خواهم كرد ديدگان تابنده خورشيد را و نگاه خواهم كرد ....

از پشت پنجره اي كه باز مي شود رو به پرواز شاپرك هايي ، كه در آبي ترين لحظه هاي آسماني خدا را به تماشا نشسته اند ...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 20:45 توسط parandeye khis |

 

حالمان بد نيست ، غم كم مي خوريم/ كم كه نه، هر روز كم كم مي خوريم
آب مي خواهم سرابم مي دهند /عشق مي ورزم ، عذابم مي دهند
از چه بيدارم نكردي آفتاب ؟/ خود نمي دانم كجا رفتم به خواب
 خنجري بر قلب بيمارم زدند/ بيگناهي بودم و دارم زدند
 از غم نامردمي پشتم شكست/ دشنه اي نامرد بر قلبم نشست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد/ يك شبه بيداد آمد داد شد
 عشق آمد تيشه زد بر ريشه ام /تيشه زد بر ريشه انديشه ام
 عشق اگر اين است مرتد مي شوم/ خوب اگر اين است من بد مي شوم
 در ميان خلق سردر گم شدم /عاقبت آلوده مردم شدم
بعد از اين با بي كسي خو مي كنم/ هر چه در دل داشتم رو مي كنم
نيستم از مردم خنجر به دست /بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم بت پرستي كار ما است/ چشم مستي تحفه بازار ما است
درد مي بارد چو لب تر مي كنم/ طالعم شوم است باور مي كنم
 روزگارت باد شيرين شاد باش /دست كم يك شب تو هم فرهاد باش
آه در شهر شما ياري نبود/ قصه هايم را خريداري نبود
واي رسم شهرتان بيداد بود/ شهرتان از خون ما آباد بود
خسته ام از قصه هاي شوم تان/ خسته از همدردي مسموم تان
 گر نرفتم هر دو پايم بسته بود/ تيشه گر افتاد دستم بسته بود
 هيچ كس دست مرا وا كرد ؟ نه/ فكر دست تنگ ما را كرد ؟ نه
 هيچ كس از حال ما پرسيد؟ نه /هيچ كس اندوه ما را ديد ؟ نه
 هيچ كس چشمي برايم تر نكرد/ هيچ كس يك روز با من سر نكرد
هيچ كس اشكي براي ما نريخت/ هر كه با ما بود از ما مي گريخت/
چند روزي هست حالم ديدني است /حال من از اين و آن پرسيدني است
گاه بر روي زمين زل مي زنم /گاه بر حافظ تفال مي زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت/ يك غزل آمد كه حالم را گرفت
 ما ز ياران چشم ياري داشتيم /خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 22:36 توسط parandeye khis |

گفتی خود را از چشمانم
- که هر لحظه هزاربار تو را می جویند -
پنهان خواهی کرد ؛
نگفتی با قلبم
چه خواهی کرد
که با هر ضربان
هزار بار
تو را در رگ های من
جاری می سازد...

یادمان باشد
عشق
معامله ای نیست
که مثل ازدواج
در دفتر ثبت اسناد
ثبت شود ؛
معادله ایست
که از هر طرف حلش کنی
باید جوابش یکی شود
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 19:18 توسط parandeye khis |

عاشقان ، سرشکسته گذشتند
شرمسار ِ ترانه هايِ بي هنگام ِ خويش
و کوچه ها ، بي زمزمه ماند و صداي پا
سربازان شکسته گذشتند
خسته ، بر اسبان تشريح
و لَته هاي بيرنگ ِ غروري نگون سار
بر نيزه هايشان
تو را چه سود
فخر به فلک برفروختن
هنگاميکه هر غبار ِ راه ِ لعنت شده ، نفرينت مي کند؟
تو را چه سود از باغ و درخت
که با ياس ها
به داس سخن گفته اي؟
آنجا که قدم برنهاده باشي
گياه از رُستن تن ميزند
چرا که تو
تقواي خاک و آب را
هرگز باور نداشتي
فغان ! که سرگذشت ما
سرود ِ بي اعتقاد ِ سربازان ِ تو بود
که از فتح ِ قلعه ِ روسپيان
بازمي آمدند
باش تا نفرين ِ دوزخ از تو چه سازد
که مادران ِ سياه پوش
- داغ داران ِ زيباترين فرزندان ِ آفتاب و باد -
هنوز از سجاده ها
سربرنگرفته اند


احمد شاملو

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 17:55 توسط parandeye khis |